ميترسم ... - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:46
ميترسم ازش ... خدايا اين چه عشق ترسناكيه :( دوسش دارم اما با ترس ❤️
خدايا ... - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:46
خدايا ميدونم جرمه :( اما دوسش دارم ... كارى كن تا قبل از اينكه خطايى ازم سر بزنه بهش برسم :( عشق من دوست داشتن من دلخوشى من همش جرمه اما عاشق اين جرمم كه بعدش بيوفتم زندان زندگى عشقم ... ميشه خُدا؟ . . . + نوشته شده توسط يلدا در یکشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۶ و ساعت 16:50 |
زليخا ... - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:46
خيلى دلم ميخواد بدونم زليخا به خداى خودش چى گفت كه به يوسفش رسيد :) خسته ام از التماس از حسرت از ترس از همه چى ... + نوشته شده توسط يلدا در سه شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۶ و ساعت 10:28 |
خسته ام ... - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:46
محبس خويشتن منم از اين حصار خسته ام ... در همه جاى اين زمين همنفسم كسى نبود .... زمين ديار غربته از اين ديار خسته ام .... كشيده سرنوشتم به دفترم خط عزا ... از او خطى كه اون نوشت به يادگاره خسته ام ... دلم نميتپد چرا به شوق اين همه صدا؟ هميشه من دويده ام به سوى مسلخ غبار از ان كه گم نميشود در اين غبا...
شايد ... - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:46
شايد خواب بود :) باور نميكنم ...
فقط تو - تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 20:08
ميپرستمت بعد اون تويى قبله گاهه من روزبه جان
امروز ... - تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 20:08
امروز خيلى حرفاى بدى گفت بهم :) . خداى گناهه من چيه؟ اينكه دوسش دارم اما مجبورم اين زندگيو تحمل كنم؟ تو كه بفكرمى يه راهى بزار جلو پام :) خدايا دارم كم ميارم عشق اين نيس كه عذاب بكشم كمك فقط ... + نوشته شده توسط يلدا در شنبه دهم تیر ۱۳۹۶ و ساعت 17:27 |